تبليغاتX
پارسی زنده است تا پارسیان زنده اند ...

پارسی زنده است تا پارسیان زنده اند ...

برای او فدای او

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

۲

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

۳

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 19:4  توسط ا.پ  | 

فرشته يا شيطان


 
براي جسم جهان جان گذاشتند ترا
در آن سپيده که بنيان گذاشتند ترا
تو خلق می شدی از سوز شمس وتربت بلخ
در آرزوی فراوان گذاشتند ترا
به نام نامی گيسويت آفريدندت
وتا همِيشه پريشان گذاشتند ترا
مرا مطيع قسم خورده ی تو خواسته اند
اگر الهه ی عصيان گذاشتند ترا
شراب و شعبده در چشم هات ريخته اند
اگر به سفره ايمان گذاشتند ترا
تو از کدام تباری فرشته يا شيطان
چرا قيافه ی انسان گذاشتند ترا
حسين هدايتی
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 18:58  توسط ا.پ  | 

خواب وخواب وخواب..

با شماهستم مردم!

نوشيده اند امشب برادرهايتان مردم!

اين زهرراازکاسه ی سرهايتان مردم!

اين غيرت پوسيده اتش می زندشب را

دررقص نافرجام خنجرهايتان مردم!

درخانه کز کرديدومشغول دعامانديد

نفرين به راه و رسم و باورهايتان مردم!

گيسوبران،گيسوبران،گيسوبران است آه

آلوده شد دامان خواهرهايتان  مردم!

ازاين گناه آغشته خواهدشدشبی بی شک

با بوی خون لخته بسترهايتان مردم!

مرديدخيلی وقت پيش اما هنوز انگار

درگورمی رقصندپيکرهايتان مردم!

*‌‌**

اين زندگی بی فايده ست ای کاش بنشينند

درسوگتان يک روز مادرهايتان مردم!

حميده رضائی

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط ا.پ  | 

اگر چه مال خودم نیست اما تقدیم میکنم به همه لرها مخصوصاعباس نقدی پور عزیز

خداحافظ...

 

به نام خدایی که لُر آفرید                     دلش را از اندوه پُر آفرید

غمِ لُر غمِ غربتِ کوچ نیست                 خداوند لُر بره و قوچ نیست

 

خداحافظ ای کوچ هر سال من            خداحافظ ای بخت و اقبال من

خداحافظ ای چشمه های قشنگ        خداحافظ ای اسب و زین و تفنگ

خداحافظ ای مردم ساده پوش            خداحافظ ای ایل پر جنب و جوش

خداحافظ ای مَشک و دُوْ و کَره             خداحافظ ای کبک و میش و بَره

 

یکی نْی بیاهِه ز کِینو به مال               بخونه سی مون کمی دِی بَلال

دلُم تنگِ سی پازِنونِ مُنار                    دلُم تنگِ سی بِرنُو سُوزِوار

دلُم تنگِ سی مال و مشک و بُهون     سی کِیماس و مِرداس شاهنامه خون

دلُم ایخو وا مَم رضا و خلیل                 بِگَردُم به جُست کِلوُس و چَویل

دلُم ایخو برگرده او روزگار                    رِوِه مالِمون پشتِ تَنگِ مُنار

دلُم ایخو جونُم بهاری بوهِه                  همه زندگیم بختیاری بوهِه

 

تو ای ایلیاتی تو ای مرد کوچ                لُر و ترکمن،کرد و ترک و بلوچ

تو بشنو حدیث دل این مُرده را             تکاپوی بُغض ترک خورده را

غریبانه در انزوا مانده ام                      من از کوچ و از گله جامانده ام

غریبیم و از غربت آزرده ایم                  نفس می کشیم از نفس مُرده ایم

 

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط ا.پ  | 

قدس

 

گفتند نیل را دل پرخون شکفته است

گفتند زخم تازه زیتون شکفته است

این خاطرات سرخ کلیم است کاین چنین

در چشم خون گرفته هارون شکفته است

خاک مقدسی که جراحات کهنه‏اش

این بار زیر چکمه قانون شکفته است

امید پا گرفتن و زیبا شدن کجاست

با غنچه‏ای که در شب طاعون شکفته است

عیسی مگر بیاید و مرهم بیاورد

زخم هزارساله زیتون شکفته است

**

ای زخم و شعله رَخت و رداتان، خطرکنید

احرام بسته‏اید که رمی جمر کنید

کفر از شب ستاره داوود می‏وزد

با دست‏های معجزه شق‏القمر کنید

فرعونیان از آب گذشتند، وانگهی

موسی پیام داده که عزمی دگر کنید

خون است اگر، برای خدا بیشتر دهید

عشق است اگر، معاشقه را بیشتر کنید

بودن که نقض نظم نوین است، خویش را

قربانی قدوم حقوق بشر کنید

**

وقتی سپاه ابرهه با فیل می‏رسد

نوبت به سنگ‏های ابابیل می‏رسد

کوهیم ما که هستی ما غیر سنگ نیست

متن مطنطنی که به تأویل می‏رسد

آب از سرش گذشته عنان می‏کشد هنوز!

آنک تلاطمی است که با نیل می‏رسد

تلمود را هوس هوس از شب نوشته‏اند

کی صبح عاشقانه انجیل می‏رسد

بگذار بگذریم چه بر شاعران گذشت

آوخ به استخوان افاعیل می‏رسد

سید سلمان علوی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1387ساعت 9:45  توسط ا.پ  | 

 

 

يه کسي بود که دل غرق نگاهش شده يود                    همه هستي دل خيره به راهش شده بود

 

روز من مملواز چشم پر انديشه  او                          شب من عاشق ان صورت ماهش شده بود

 

نفسم مست نفس هاي پر از رازقي اش                       پسر پاک تنم مرد گناهش شده بود                                        

 

 

 گرچه من ماندم و يک عالم افسوس و غزل                   اين لب تشنه من کفتر چاهش شده يود
 

 

 

سعي بيهوده و بي حاصل من سخت شکست                  هستي باخته ان رخ و شاهش شده يود

 

عاقبت خسته تر از خستگي ساحل و موج                     منم و اين دل روشن که سياهش شده بود

سام زند یزدانی

+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 15:59  توسط ا.پ  | 

تنهاترین

ای حک شده نام تو در قاموس نخلستان

وی چشم‏های روشنت فانوس نخلستان

دیری است این که منتظر مانده به راه تو

چشمان اشک‏آلوده و مأیوس نخلستان

امروز درد غربتت را خوب فهمیده است

جغرافیای ساکت و محبوس نخلستان

بعد از تو ای تنهاترین تنها که خواهد بود؟

هر نیمه شب تا صبحدم مأنوس نخلستان

امروز هم در کوچه‏های کوفه می‏پیچید

فریاد مظلومیت و افسوس نخلستان

بعد از تو حتی هیچ کس حالی نپرسیده است

از دانه‏های در زمین محبوس نخلستان

با گریه‏هایت موج موج نخلها لرزید

بی‏تاب خواهد بود اقیانوس نخلستان

بعد از تو تا روز قیامت سرد و تاریک است

آری فضای تیره و مأیوس نخلستان

ابراهیم سکاک

+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 10:5  توسط ا.پ  | 

پرستو

اگـر  زبـان  پــرسـتـو  بـه  بـال  بـرخـيــزد

هــزار  شــعـر  بـلنـد از  خيــال  بـرخـيـزد

کسی نگويد از اين پس نمی شود شايد

کـه بـا زبـان  پـرسـتـو   مـحـال  بـرخـيـزد

خـيـال  پـنـجـره هـا  را  بـه ناز  بـگشـاييـد

کـه از  ارادتـمـان  قـيـل و  قـال  بـرخـيـزد

گـذشـت عمر پـرستو و راهمان دور است

دعـا  کـنيـد  دلـم  چـون  غـزال  بـرخـيـزد

مـيـان مـانـدن و رفـتن  مـباش  در تـرديـد

بگيـر  دامـن  حافـظ  کـه  فـال  بـر خـيـزد

 
روشن سلیمانی
 
+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 9:55  توسط ا.پ  | 

موج زنده

ساحل گواه ماست که ما زخم خورده ايم

مـا مـوج  زنـده ايم کـه صـد بـار  مـرده ايم

مـا را هـراس نيـست زطـوفـان طـعنـه هـا

آييـنـه را  بـه سنـگ حــوادث  سـپـرده ايم

هـر جـا کـه می رويـم  پـر از آه و  آتـشـيـم

خـاک بهـشت می شـود آنجـا که مرده ايم

چون کـوه پر صـلابت و چـون مـوج سربلنـد

در سرنوشـت حـادثـه ها  دسـت بـرده ايم

 روشن سلیمانی

+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 15:36  توسط ا.پ  | 

عشق به پایان نمی رسد...

 
         ما می رويم وعشق به پايان نمی رسد

بـر شـانه های من تب بـاران نشـسته ا ست                         

انـدوه  گـريــه هـای  فــراوان  نشـسته است

در من  هـزار مـرتـبه  می ميـرد  اين سئـوال

اين ردّ پای کيست که بر جان نشسته است؟

طاقــت  نــدارد  ايـن  دل  نـازک  خـیــال  مـن  

از  ابـتـدا  به  نقـطه ی  پايان   نشـسته است

مـا می رويـم و عشـق به پـايـان  نمی رســد

آغاز نقطه ای است که انسان نشـسته است

روشن سلیمانی

 

+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 15:10  توسط ا.پ  |